تو این مدتی که گذشتاز زخم های ادمای که با آتیش قلب خودم
گرمشون کرده بودم به خاکستر سرد تبدیلم کردنشاید خودم خواستم به دنیای خاکستر فرار کنماز گرمای که بی حاصل شعله ورش کردم برایآدمای، که عادت به گرمای زیر خاکسترها داشتنخسته شده بودم از اینکه خودمو به آتیش بکشم تا گرم بشنتا جایی که دیدم چیزی نموند به آتیش بکشم که ،خودم گرم بشمحالا من به دنیای خاکستری فرار کردمباد ها قراره منه خاکستر رو بجای نامعلومی ببرهجاهای که هیچوقت نفهمیدند خاکستر بعدها به چی تبدیل شدنامیدوارم زودتر بارون بزنهمثل خاکستر تو ز
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
از بُعد زمان خارج میشم به سرزمین تاریک ذهن میرم
از پله های غم و شادی بالا میرماز منظره ای کنار کوه آدم ها رد میشمبه حوضچه دوست داشتن میرسم از آب خنک عشق می نوشمنسیم تنهایی ، عرق دلتنگیم رو خشک میکندراهم به معبد بالای پله های غم و شادی ادامه میدمموقع رفتن به جنگل حرفا نگاه میکنم از درخت خاطرات میوه بوس بر لب میچینمشیرینی ميوه حواسم رو به درخت پیر غرور پرت کرده بودآفتاب و مهتاب انگار تو آسمون داشتن نوازش میکردن من که،بی خبر از معبد بودمآب حوضچه دوست داشتن انگار تشنه ترم کرده بود برایبرای رسیدن ب
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
خواستم با خودم حرف بزنمحداقل مینویسم
بعدا که میخونمش حس میکنمیکی هست که درکم کنه.همیشه برای من سخت بود، احساساتم به کسایی کهدوستشون دارم ابراز کنمهمیشه با شوخیای زیاد و مهربون و خوب بودنم سعی میکردم ، خاطرات خوبی براشون بجا بزارمهمیشه سعی کردم حالم وقتی بد بود ،شاید بهتره اینجوری بگم هیچوقت خوب نبودم یا گاهی کنترلش از دستم خارج میشداز همه دور میشدم حتی از خودم، که آسیب نبینن از حال بدی که داشتم،همیشه اشتباه برداشت کردن و قضاوتم کردن با این که من یهو به سکوت و تنهایی خودم پناه میبردممن تمام سعی
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
فکر میکنم الان
نه فرزندی خوبی برای پدر و مادر بودمنه برادر خوبی بودمنه دوست خوبی بودمنه پارتنر خوبی بودماینکه آدم خوبی در باطن نبودم اما ظاهر بودم در آرامش نبودم و نیستم نمیدونم چیجوری به اینجا رسیدم اینکه دورَم از همه چيز ،بهترممعلق شدم بین این همه دونستن که سعي در ندونستن اضافه هستمخستگی از دونستنای اضافی هستمچندین ساله اینجا حرف زدم برای خودمو همچنان گاهی اینجا حرف میزنماحتمالا اخرین جایی مونده که همینقدر حرف میزنمفقط اینکه نمیدونم چطور از حرف نزدنای که درونم زیادنحرف بزنمشایدم بهتره نزنمی ز
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

بلاخره از لبه پرتگاه ،دره دلتنگی پریدم پایین
هر چقدر خواستم با بال خاطراتت پرواز کنم، نشد
هوای این داخل خیلی مسمومه
سقوط عطر بغلت رو داشت
توهم زدم ،انتهای دَره منتظرم هستی
اما
چیزی جز تنهایی نبود که در آغوش بگیره
شاید باورت نشد، ولی
آفتاب برای شهادت دادن سقوطم تابید
مهتاب هم برای آغوش تنهایی در انتهای دره درخشید...
: )
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی

همه ای ما تو خونه شیشه ای به اسم
دل زندگی میکنیم
اینکه یه روزی خواستیم با رفتار و حرف اشتباه سنگی خودمون
خونه شیشه ای کسی رو بشکونیم
یادمون نره که
خودمون هم داخل خونه ای شیشه ای زندگی میکنیم که هر لحظه
فرصت شکستنش هست...
...
هر سنگی خواستی بزن چیزی برای شکستن نیست اینجا.
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
نامه خداحافظی به گذشتهای که دوست داشتمسلام،
میخوام باهات حرف بزنم؛ با کسی که روزهایی با هم داشتیم، خاطراتی ساختیم و قلبی که بهش گره خورده بود.میدونم که این راه سخت بوده، برای هر دوی ما. میدونم که هنوز یاد تو، مثل سایهای کنارم هست، حتی وقتی که نمیخوام ببینمش.اما امروز، تصمیم گرفتم که رها کنم. رها کنم تمام غصهها، دلشکستگیها و حسرتهایی که بین ما مونده. رها کنم عشق که هنوز توی دلم جا خوش کرده، چون میفهمم که برای ادامه دادن، باید جا برای چیزهای تازه باز کنم.ازت ممنونم برای لحظههای خوب و ح
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
مترسک قدیمی... مترسک تهِ مزرعه وایساده؛ دستهاش باز، انگار سالهاست منتظر یه بغل سادست. لباسش کهنه، باد هر روز از توش رد میشه، اما خودش جایی برای رفتن نداره. همه فکر میکنن قویه، چون تکون نمیخوره… چون همیشه سر جاشه.کلاغها ازش میترسن، ولی هیچکس نمیپرسه خودش از چی میترسه.مترسک شبیه بعضی آدماست؛ همونایی که لبخند میزنن تا بقیه خیالشون راحت باشه، اما شب که میشه با تنهاییشون سر میکنن. نه دل داره، نه جون، ولی از خیلیها باوفاتر میایسته. بارون میخوره، آفتاب میسوزوندش، مسخره میشه… ولی با
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
تو خوابم بیای
به یادم بیارنت
خاطراتمون بیاد تو ذهنم
بغض گلومو بگیره
خفه بشم
لال بمونم
جلوی درد نبودنت کم نمیارم
من با درد حال میکنم
واقعی تر از دوست داشتنته...
همونقدر برای دوست داشتنت مغرور و لجباز بودم
همونقدرم برای حذف کردنت مغرور و لجبازم
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
به جُرم سقوط از آرزوهایم عقلم مرا محکوم به سکوت کرد...
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
نمیدونم حرف خاصی ندارم، احساس خستگی زیادی هست تو روحم، نیاز به روزای بدون فکر دارم. با یک روز دیر کرد تولدم مبارک .
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی
برچسب:
نویسنده: کاوه رستمی