خرید بک لینک

مترسک قدیمی...

مترسک قدیمی...

مترسک تهِ مزرعه وایساده؛ دست‌هاش باز، انگار سال‌هاست منتظر یه بغل سادست. لباسش کهنه‌، باد هر روز از توش رد میشه، اما خودش جایی برای رفتن نداره. همه فکر می‌کنن قویه، چون تکون نمی‌خوره… چون همیشه سر جاشه.
کلاغ‌ها ازش می‌ترسن، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسه خودش از چی می‌ترسه.
مترسک شبیه بعضی آدماست؛ همونایی که لبخند می‌زنن تا بقیه خیال‌شون راحت باشه، اما شب که میشه با تنهایی‌شون سر می‌کنن. نه دل داره، نه جون، ولی از خیلی‌ها باوفاتر می‌ایسته. بارون می‌خوره، آفتاب می‌سوزوندش، مسخره میشه… ولی بازم می‌مونه.
شاید تنها آرزوش این باشه که یه روز یکی به جای فرار کردن، بیاد کنارش وایسه و آروم بگه:
«خسته نشدی این همه تنهایی نگهبانی بدی؟»

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۱۹ ساعت 5:40 AM توسط Emperor |

برچسب: نویسنده: کاوه رستمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 21:50

صفحه بندی