خرید بک لینک
روزگاری بود خیلی خوشحال و شاداب بودم

پسرکی بودم دنیا ناآشنا بود برایم

روزی کسی رو دیدم بظاهر انگار خویش را در آینه میبینم

حرفایش حرفایم بود

صدایش آرامشم شد

چشم و دلم گریبان گیر آتش چشمانش شد

در کنارش نه آروزی و رویایی رو داشتم

مهربانیش همچون مهر مادری برای فرزندش بود

به خودم نگریستم دیدم خودم نیستم دیگر

دلم در پی دلش هر کجا می شتابید

زمان با او دیر میگذشت اما زود زمانش تمام شد

بی او بودن برایم چیزی نامفهوم بود

ولی مرگ نبودنش را برای من فهماند

دلش که پرواز کرد دل مرا هم همراه خودش برد

شدم همچون آدم آهنی از جنس خاک تبدیل شده به گوشت و استخوان فقط

کسی نفهمید حال مرا

شدم سنگی در رودخانه که همه از کنارم میگذشن مرا با حرفایشان میشکستن

تنها شدم در دنیا تمام شدنی

حال از بی روح بودن من شکایتی نداشته باشید

دستم خودم نیست فقط مانده ام تا زمانم تمام شود

آینه ام شکست دیگر خودم را نمیتوانم ببینم

خورشید نوری ندارد برایم

صدایی دیگر مرا آرامم نمیکند

شدم همچون کوهی با هوای طوفانی

برچسب: نویسنده: کاوه رستمی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 16:59

صفحه بندی